I`m nobody! who are you?

عیب کسان منگر و احسان خویش

 

از خونه می زنم بیرون،‌الان دقیقا 51 روز می شه که کاملا بیکارم، وحشتناکه تو خونه موندن. صبح که بیدار می شم از خونه می زنم بیرون. خیلی سختمه که توی صورت همسرم نگاه کنم. بی پول نموندم شکر خدا اما این بیکاریه...!

پرده ی اول:

از در می زنم بیرون....

چند قدم نرفتم که صدای یه زن جوون رو می شنوم. یه پلیس موتورسوار با کلاه ایمنیش می رسه. چون مسیری که باید ازش رد شم این مکان رو پوشش می ده، به صدا نزدیک می شم. صدا حالا واضح تره: به من می گه بی پدر مادر، بهم می گه پدر سگ!! مگه من شوهر ندارم؟؟؟ مگه اون نباید با شوهر من حرف بزنه؟؟؟

الان دقیقا به روبروی در خونشون رسیدم، فقط خانوم حدودا 30 ساله رو با یه بچه خردسال دم در می بینم. اما سعی می کنم داخل خونه رو نبینم، گام هام رو بلندتر بر می دارم تا از اونجا سریع تر دور بشم ، ولی ظاهرا مردم می خوان به سمت صدا نزدیکتر بشن.

مثلا سعی کردم فضولی نکنم. اما...!!!!!!!!

 ذهنم منو رها نمی کنه!!! یعنی چی شده بود؟؟؟ کی بهش گفته بود پدر سگ؟؟ یعنی با همسایه ها مشکل داشت؟؟؟ نه بابا !  احتمالا کرایه خونه نداده بودند، صاحب خونه هم نمی تونه بگیره به توهین متوسل شده. نه بابا!! اگه این طور بود با شوهرش جروبحث می کرد، اما شاید شوهرش اینجا نیست، شاید رفته مثلا شمال یا جنوب جهان واسه کار!! نه بابا سر صبحی سر کاره!! نه احتمالا مثه من بیکاره ، می زنه بیرون که کمتر رخ به رخ زن  وبچه اش بشه!! شاید.... شاید... شاید...!!!

ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه اصلا به من چه؟ آقا حمید دوربین رو به سمت خودت برگردون!

 

پرده دوم:

آخه تو این سرما این اینجا چی می خواد؟؟؟!! این چندمین باره که می بینمش، یه مرد حدودا 60-65 ساله. هر وقت می بینیش داره با خودش حرف می زنه. پشت در یه خونه مخصوصی یا نشسته است ، یا سر پا ، گاهی هم می خوابه اونجا. به نظر مجنون می رسه. زمستون و تابستون پشت همین در مونده. فقط گاهی یه چند وقتی گم و گور می شه و دوباره میاد. لباس های ژنده، سر پایین ، حرف های زیر لبش اوایل ترسناک به نظر می رسید. اما با همه افراد این شکلی که دیدم متفاوته، از بس بی آزاره کسی ازش نمی ترسه ، و اینقدر جذبه داره که کودکان و لودگان اجازه به سخره گرفتنش رو به خودشون ندن.

مثلا سعی می کنم فضولی نکنم ، اما...!!!!!!!

یعنی این  کیه؟ چرا اینجاست؟ با صاحب این خونه ارتباطی داره؟ نه باباب چه ارتباطی؟ دلت خوشه؟ ارتباطی بود که می بردنش تو خونه! نه شاید غریبه باشه، ساده ای ها! اگه غریبه بود که زنگ می زدند 110 می اومد می بردش! آخه پس چرا؟؟؟

 ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه اصلا به من چه؟ آقا حمید دوربین رو به سمت خودت برگردون!

 

پرده سوم:

تو پاساژ معمولا این موقع صبح نیومدم.پر از سر و صدای دختر پسرای 14تا 17 ساله ی دبیرستانیه که معلومه از امتحان نرفتن خونه ، اومدن خارج از محدوده کنترل خانواده هاشون گشتی بزنن. چون اکثر مغازه ها بسته است توجهم دیگه زیادی به کاراشون معطوف می شه! مغازه ای که باهاش کار دارم هنوز باز نشده ، توفیق اجباری نصیبم می شه برم بدل فروشی یکی از دوستا و بچه محل های قدیمی . سلام حامد جان ، چه خبره اینجا؟ پاساژ رو   روسرشون گرفتن، فهمیده خلقم کجه می گه داش حمید چایی بگیرم بخوریم؟؟ می گم نه داداش من کلا چایی نمی خورم.  یه سر و صدا میاد میرم بیرون می بینم یه نوجوون 17-18 ساله  (گمونم به دوست دخترش) می گه تلافی اش رو سرت در میارم، دیگه جرات داری برو مدرسه، کاری می کنم دیگه از خونتون در نیای، می خوام مداخله کنم، حامد می گه جوونن حمیدآقا ، ما از اینها بدتر بودیم. و این بار اون لنز دوربینم رو سمت خودم بر می گردونه و کمی آروم می شم.

ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه اصلا به من چه؟ آقا حمید دوربین رو به سمت خودت برگردون!

 

پرده چهارم:

از جلوی سینما که رد می شم صدای گریه یه دختره حدودا 22-23 ساله که داره تو باجه تلفن حرف می زنه می شنوم. می گه: خیلی نا مردی. خیلی نا مردی.  به خدا وا گذارت می کنم!! وای یعنی چی شده؟ کیو به خدا واگذار می کنه؟ الان که همه موبایل دارن با تلفن باجه چرا؟!! چرا نمی تونه حقش رو بگیره؟ حتما از این زنهای...!!! بسه ، بسه، بسه!!!!

ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ا.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه اصلا به من چه؟ آقا حمید دوربین رو به سمت خودت برگردون!

 

پی نوشت1: چقدر حرف آخری که تو فضولی آخر شنیدم به دلم نشست!! به خدا واگذارت می کنم!!!

چه جمله قشنگی!!! کاش اینقدر ضعیف بودم که همه کار هام رو به خدا واگذار می کردم. همه چیز، همه کس ، و همه کارم رو!!!!!

پی نوشت 2: مغرور یعنی فریب خورده، ما گول چی رو خوردیم که اول همه تلاشمون رو با توان خیلی محدودمون می کنیم و بعد که زورمون نرسید به خدا واگذار می کنیم؟؟!!!

پی نوشت 3: می شه یه روز به پرده آخر این نمایش فضولیم برسم!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 4: عیب کسان منگر و احسان خویش/ دیده فرو بر به گریبان خویش

بی ربط نوشت: داداش خوبم، تکیه گاه زندگیم،  21 دیماه 90تولد 27سالگیت مبارک. 1000 ساله بشی. همیشه دوست دارم.

   + حمید ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تولدت مبارک مامان جون . دوست دارم همیشه.

مامان خیلی خیلی مهربونم ، سال دیگه، اومدم به دنیا و لمست می کنم و تولدت رو تبریک می گم.

می دونم واسه دنیا اومدنم زحمت زیادی می کشی. همیشه قدر دانت می مونم. امروز بابایی از طرف من یه دست گل خرید برات. آخه من هنوز نیومدم که برم بخرم. امیدوارم عشقم رو حس کنی .قلبماچ

بابا بهم گفته از طرفش ازت تشکر کنم واسه زحماتی که می کشی تو این زندگی، می گه گاهی گمون می کنه لیاقت این همه مهربونتونداره. تو بهترینی مامانم. دوست دارم. عاشقتم.

پی نوشت : همسر مهربونم ، روز زایشت لبریز از لبخند و شادی ، هزار سال با نجابت و تندرستی زنده و پاینده باشی . زبونم گنگ واسه سپاسگزاری از خداوند که همچین هدیه ای به زندگیم پیشکش کرده. دوست دارم.قلب

اول آذرماه 1390

   + حمید ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گلی از بوستان تو

دارم لباس عوض می کنم ، ساعت کاری تموم شده. صدای آهنگ لاو استوری ، که مدت هاست زنگ خور گوشیمه به صدا در میاد. یقین دارم که آذره. گوشی رو   ور می دارم. قبل هر کلمه ای می گه:

 یادت نره؟

چشم، خانومم.

و تلفن قطع می شه.

خودمو به سرعت به مکانی می رسونم که آذر منتظرمه. بماند که چند بار دیگه هم بین راه باهام تماس می گیره. ایستاده جلوی دستگاه خود پرداز روبروی مطب، از دستگاه پول می گیریم و بالا می ریم.

اوووووووووووووووه!!!!!!!!!!!! چه خبره!!! مطب پر از زن و شوهرای جوونیه که اومدن سونو گرافی .

مشخصه که بیشترشون واسه چی اینجان!! مخصوصا اونایی که دو به دو اومدن.

تو مطب مثه این 5 ماهه گذشته شروع می کنیم:

آذر می گه: حالا واقعا فکر می کنی بچه چیه؟

قیافه جدی به خودم می گیرم. سینه رو سپر می کنم و می گم: معلومه که پسر، باید پسر باشه.

نه!نه! مطمئن باش دختره. هیچ بایدی هم در کار نیست.

پسره.

دختره.

.

.

.

اصلا شرط ببندیم، خوبه؟

باشه قبوله. سر یه آبمیوه.

با شیطونیامون، توجه همه کسایی رو که تو سالن انتظارن  رو به خودمون معطوف کردیم. شاید این تنها باری باشه که چنین لحظاتی رو تو عمرمون تجربه می کنیم. می خوام به آذر خوش بگذره. کلی سر به سرش می ذارم. بالاخره یه ساعتی بعد،  انتظار به سر می رسه، می ریم داخل مطب.

سمت راست یه خانوم جوون نشسته پشت یه میزی که ظاهرا منشی آقای دکتره، سمت چپ هم یه تخت و دم و دستگاه سونوگرافی ، یهو اضطرابی که تموم این 5 ماه وجودمو محصور کرده و همش سعی کردم مغلوبش کنم ، بهم چیره می شه !! چشام هم، هیچ جایی رو نمی بینه، نکنه بچه سالم نباشه....

خدایا....

دکتر داره با آذر حرف می زنه اما من هم کور شدم ، هم کر!!!

فقط دو تا جمله رو می شنوم: بچه سالمه ، پسره....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ناخودآگاه جیغی می کشم و با رقص پا، شروع می کنم به بشکن زدن.

دکتره خندش می گیره می گه: اینم ذوق کردن از نوع پدرانه.

قیافه خانومی که منشی دکتره در هم می شه و اطاق رو ترک میکنه . شاید اونم از اینکه بچه همجنس اون نیست مثه آذر من دلخوره!!

میایم بیرون و من به هر کس که به ذهنم می رسه زنگ می زنم و اس ام اس میدم.

جذاب ترین واکنش رو مادرم نشون می ده: تا حالا اینقدر از شنیدن یه خبر هیجان زده ندیدمش.

می گه: قربون تو و پسرت برم و ... .

 اشک تو چشامه. یواشکی چند تا قطره اشک از چشم جاری می شه.

از دست و زبان که بر آید                       کز عهده شکرش به در آید

یه نگاه به آذر می کنم، زار زار داره گریه می کنه ، باورش نمی شه آرزوهاش دود شده باشه.

ول کن هم نیست .کلی به من غرولند می کنه. سعی می کنم فقط سکوت کنم، الان وقت مناسبی واسه قانع کردنش به شکرگزاری و مقابله کردن باهاش نیست. بر خلاف شرط بندی آبمیوه رو من می خرم.

خونه میایم. تمام لباسای دخترونه که این 10 سال زندگی مشترک با هم خریده بودیم از چمدون میاره بیرون و به این و اون می بخشه و اشک می ریزه. خیلی ناراحته. جالب اینه که یه دست لباس پسرونه هم تا حالا نخریده!

الان یه ماهی از این قصه میگذره و آذر دیگه به پسرش عادت کرده. خیلی دوسش داره و با تقدیرش سازگار شده...

پی نوشت 1: خدایا سپاس و هزاران سپاس!

پی نوشت 2: آذرم ، برگ گلم، خوشی و خنده تو بهترین هدیه ی خداست به من. دوستت دارم.

پی نوشت 3: شاه پسرم، بوی اسفندی که دود کردم و بوی نای و عطر خاک آب پاشی شده کوچه ، گواهی می ده که با یه دست گل عاشقونه انتظار اومدنت رو می کشم.

   + حمید ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سالروز دنیا اومدنتون پر از نیکی و لبخند بانوی شهریور

درود.

این پست رو واسه تبریک به دوست خیلی خیلی با لیاقتی گذاشتم که سهمش از زندگی بسیار بیشتر از اینیه که الان بهش رسیده.

من اولین نفریم که منتظر خبر تحولات اساسی تو زندگیتونم. بساز زندگیت رو چون یقین دارم می تونی.

یه آسمون ستاره و یه بغل گل سرخ پیشکش روح بزرگتون.

یه گل سرخم تقدیم به اون نینی ای که تو خواب دیده بودیش!لبخند

اینم آدرسشون : http://www.narahatmmm.blogfa.com/

   + حمید ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باورم نمی شه!!! شد 10 سال ؟؟؟

باورم نمیشه!!! 10 سال چقدر زود و شیرین گذشت؟؟! با وجود تمام ناملایمات و تلخی هایی که زندگی سعی کرد تو پیاله مشترکمون بریزه !!

6 شهریور 81 ما به هم محرم شدیم. یعنی الان 10 ساله!!

6 شهریور 90 : امروز رفتم تهران واسه مصاحبه استخدامی یه موسسه مالی . ببینم خدا چی می خواد. معمولا تمام 6 شهریور های عمرم اتفاق های مثبت تاثیرگذاری افتاده تو زندگیم. ببینم خدای پاکی ها چه برام نوشته!!!

   + حمید ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد